خاطرات آیت‌الله عبایی خراسانی از مرحوم امام خمینی

 

●توکل به خدا
یک شب که از کوچه نزدیک مسجد سلماسی عبور می‌کردم، مشاهده کردم که امام برای زیارت حضرت معصومه از کوچه پس کوچه‌های قم عازم حرم هستند. با توجه به تاریکی شب و اطلاع از اینکه اولاً چشم امام مقداری کم سو بود و دوم اینکه ایشان قبلاً دو تا سخنرانی آتشین کرده بودند و اعلامیه هم صادر کرده بودند و احتمال رسیدن گزندی به ایشان از طرف مأمورین می‌رفت، به دوستم گفتم: صلاح نیست ایشان تنها باشند. برای حفظ جان ایشان بهتر است که همراهشان باشیم. به دنبال ایشان راه افتادیم. پنج، شش قدم که رفتیم، رویشان را برگرداندند و فرمودند: آقایان فرمایشی دارید؟ گفتیم نه، ما دوست داشتیم خدمت شما باشیم. فرمودند: «نه، خدا حافظ است. احتیاج نیست. آقایان هم اگر می‌خواهند با کسی باشند مواظب باشند که پشت سر کسی قرار نگیرند. طلبه اهمیت دارد و محترم است. از حالا عادت کنند اگر می‌خواهند با کسی باشند در عرض او حرکت نمایند، مثل دوستان. خیلی ممنون هستم. خدا نگهبان و حافظ است. من شما را دعا می‌کنم.»
●همهٔ کفر
در سال ۴۲ امام در حوزه، خطر امریکا و اسرائیل را گوشزد کردند. البته دیگران می‌گفتند الکفر ملهٌٔ واحدهٔ و با این دستاویز موضع امام را تخطئه می‌کردند، می‌گفتند، چرا امام فقط روی اسرائیل و آمریکا تأکید می‌کند، بقیه کشورهای مسیحی هم هستند و... .
امام با یک بیانیه، جواب این مطالب را دادند و فرمودند: «الان همهٔ کفر از دهان این دو، یعنی امریکا و اسرائیل بیرون می‌آید و همهٔ سلاحها در دست اینهاست. همهٔ جنگها و نفاقها از قدیم زیر سر همین یهودی‌ها بوده است».
مطلب دیگری مطرح شد که اصلاً فلسطینیها کی هستند. دشمن شیعه‌اند، اینها سنی‌اند، وهابی‌اند، به ما ربطی ندارند. ولی نظر امام دقیقاً خلاف این تفکر بود.
●مسئلهٔ کاپیتولاسیون
پس از تصویب کاپیتولاسیون، و اطلاع از کم و کیف آن، عده‌ای مطلع شدند که امام قرار است موضع‌گیری نمایند. عده‌ای از فضلا که بعضاً از دوستان حاج آقا مصطفی بودند تصمیم گرفتند که امام را از این کار منصرف کنند، ولی امام فرمودند: نخیر، مسئله بالاتر از این‌هاست. سخنرانی معروف امام که هرچه بیشتر می‌خواندیم و گوش می‌دادیم تأثیرش بیشتر بود و سخنانی بود که از اعماق جان برمی‌خواست. یادم است که برای استماع سخنرانی ایشان توی باغی نشسته بودیم که آن موقع به آن می‌گفتند باغ قلعه که نزدیک منزل امام بود. آنقدر سخنرانی مؤثر بود که اکثر افراد از همان اول سخنرانی تا آخر گریه می‌کردند. به هر کس نگاه می‌کردم، می‌دیدم، چشمهایش پر از اشک است و حالتی از بغض دارد. سخنرانی تاریخی ایشان همیشه زنده است.
به مناسبت تصویب کاپیتولاسیون، اعلامیه‌ای علیه آن در تهران منتشر شد که در آن شرایط تسلط ساواک، پخش آن اعلامیه ضربه بزرگی به ساواک بود. ساواک یک مرتبه دید که صد هزار بیانیه امام در تهران منتشر شد. به همین دلیل به این نتیجه رسید که دیگر نمی‌توان امام را تحمل کرد زیرا ایشان ول‌کُن نبودند.
رژیم متوجه شد که دیگر نمی‌تواند حرکات و موضع‌گیریهای امام را تحمل کند. سرانجام ایشان را دستگیر و به ترکیه تبعید کرد. حرکتهای مختلفی در قم و سایر جاها در اعتراض به دستگیری حضرت امام بوجود آمد. به صورت اعلامیه و سخنرانی، اعلام اعتراض می‌شد. خصوصاً زمانی که متوجه شدند که به امام اجازه پوشیدن لباس روحانیت نمی‌دادند، اعتراض‌ها شتاب گرفت. دولت یک مقداری تغییر موضع داد و خواست از میزان فشارها بکاهد. تصمیم گرفت که یک گروهی را به همراهی آیت‌الله شریعتمداری به ترکیه بفرستد تا با ایشان دیدار کنند. آیت‌الله گلپایگانی هم قبلاً این کار را کرده بود.
موضع‌گیری امام دربارهٔ کاپیتولاسیون و تبعید ایشان به ترکیه، مورد توجه خبرگزاریها و رادیوهای جهان قرار گرفت و این سؤال بزرگ مطرح شد که چرا آمریکا و عمال او در ایران آزادی عمل داشته باشند و قوهٔ قضائیه استقلال عمل نداشته باشد تا با خلاف‌کاریهای آنها مبارزه کند.
●طرح اقبال
من یک فامیل و آشنایی داشتم که البته زیاد هم به هم نزدیک نبودیم، اهل علم بود. البته روحانی‌نما بود. با دربار و نظام ارتباط داشت. آن زمان متولی مدرسه صدر بود. برای غبارروبی مشهد هم وی را می‌فرستادند. البته ایشان بیشتر به خاطر گرایشات مادی، جذب دستگاه شده بود. سابقهٔ نجف هم داشت چون زندگی پرخرجی داشت. آمد ایران و به همین دلیل به جای زندگی در حوزهٔ قم، تهران را انتخاب کرد. از دربار حقوق می‌گرفت. این آقا نقل کرد: بعد از اینکه مدت تبعید امام در ترکیه به یک سال رسید و این دولت دیگر قبول نمی‌کرد که امام تبعیدش در آنجا تمدید شود، جلسه‌ای در تهران تشکیل شد. در آن جلسه که دکتر اقبال هم بود مطرح شد که امام را به نجف بفرستیم. به خاطر اینکه خود آخوندها از پس ایشان برمی‌آیند و در مقابلش می‌ایستند و از بین می‌برند، ما هم از شَرَش راحت می‌شویم. دو سه جلسه بحث ادامه پیدا کرد و نهایتاً تصمیم همگی بر این شد که امام را به نجف تبعید کنند. این طرح از دکتر اقبال بود
بدلیل حضور مراجع بزرگ در نجف احتمال درگیری آنان با امام می‌رفت و رژیم با این تصمیم به خیال خود مهمترین مانع را از پیش پای خودش برمی‌داشت.
 منبع: مجله حضور
/ 1 نظر / 14 بازدید