خاطراتی از ملاقات با اولیای خدا و بزرگان

تاقبل از عقد٬ همدیگر را خوب ندیده بودند. خواهرش گفت:((مهدی جان! شاید این خانم کچل یا کور باشد. نمی خواهی ببینی اش؟)) لبخند زد و پاسخ داد:(( همانی است که می خواهم. زنی که بتواند بجنگد و اسلحه بدست بگیرد. یک چریک. یک انقلابی.)) به همسرشان هم گفتند:(( زندگی کردن با اقا مهدی خیلی مشکل است.  ماچندین سال است که ندیدیم او میوه خام  یا غذای درست و حسابی بخورد ٬ حتی لباس هم خوب نمی پوشد و ساده می گردد.)) اما همسرشان می دانست که مهدی مرد دلخواهش است٬ مومن و خداشناس. او هم سادگی را دوست داشت و گفت:   ((هرسختی که دراین دنیا باشد را تحمل می کنم.)) یک جلد قرآن و یک کلت کمری مهریه همسرشان شد٬ همان طور که همیشه دوست داشت: ساده و ارام و قشنگ شروع کردند.

چی می شد زندگی جوونای الان هم به همین صورت بود یعنی به همین سادگی و قشنگی یا یک مثال  واضح تر مثل زندگی (حضرت زهرا (س) و حضرت علی (ع) که این زندگی هم به سادگی و ارامی و قشنگ تر بوده است.

  منبع :  http://chikarkonim.blogfa.com

/ 0 نظر / 4 بازدید